تبليغاتX
هرمان بلاگ
گل آقا
سلام دوستان حالتون خوبه عزیزان من راستی در بین شما ها یا دوستانتون کسی در درس فلسفه پیش دانشگاهی استاد هست یعنی بتونه به من کمک کنه اگه بود کامنت بذاره خوب بگذریم امروز می خوام یه شعر از گل آقا براتون بنویسم  بخندید بخونید حال کنید عزیزایه من هم نظر یادشون نره ممنون از لطفتون  اگه خوشتون از وبلاگ من هم نمیاد با نظر ها و انتقاد هاتون ای وبلاگ رو بهتر کنید من از انتقاد های با دلیل خوشم میاد

مدتی در کار ما تأخیر شد

مدعی در غیبت ما شیر شد

«کاین منم طاووس علیین شده» 

با گل آقا لج شده همچین شده! 

با دو تا جمله سیبیلش سوختیم

نطق او بسته دهانش دوختیم!

لا جرم در ما معایب یافته

آسمان با ریسمان در بافته

این ندانسته که این جاییم ما

در همه حالی «گل آقایی»ییم ما

«چشم باز وگوش باز و این عمی»

ادعا از او قضاوت با شما!

*************************

«از خدا جوییم توفیق ادب»

من,غضنفر,شاغلام یا مش رجب

بی ادب اصلأ ندارد هیچ حق

که نماید حرف حق را تق لق!

«من به هر جمعیتی نالان شدم»

تا گل آقای همین دوران شدم

هردومان خوردیم دود از یک چراغ

من شدم بلبل غضنفر شد کلاغ!

هردوتا خوردیم از یک جا نمک

این رطب شد آن یکی خرما خرک!

ما نداریم از کسی اینجا گله

کم نمی آید عقاب از چلچله

مثل باد سرد که برف آورد

مدعی ما را سر حرف آورد

ورنه ما که اهل دعوا نیستیم

یا اگر هستیم ,حالا نیستیم

********************************

ای که داری با خودت باروبنه

می زنی بی خود چرا بر ما تنه؟!

گر که می خواهی شوی مانند من

«تن رها کن تا نخواهی پیرهن»

تر مکن لب گر جهان شد پر زآب

تا شود حرف تو هم حرف حساب

«من چه گویم یک رگم هشیار نیست»

مدعی بسیار هست ویار نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/31ساعت 23:3 توسط علي |

سلام عیدتون مبارک یادم رفته بود آپ کنم امیدوارم که سال پیامبر سالی با عزمت و برکت باشه و با عرض تسلیت به مناسبتهای رخلت پیامبر  شهادت امام رضا و امام حسن مجتبی و درگذشت جمعی از هموطنان لرستانی که اگه قابل باشیم ما رو هم در غمشون شریک بدونند می خوام یه شعر عاشقانه براتون بنویسم از حدیقة الحقیقه سنایی و انو تقدیم به کسی که هنوز اسمشو نمی دونم امیدوارم که اگه دفعه بعد انو دیدم ایدشو بهم بده به امید آن روز.

دلبر جان ربای عشق آمد         سر برو سر نمای عشق آمد

عشق با سر بریده گوید راز       زان که داند که سر بود غماز

خیز و بنمای عشق را قامت      که مؤذن بگفت قد قامت

آب آتش فروز عشق آمد            آتش آب سوز عشق آمد

عشق بی چار میخ تن باشد      مرغ دانا قفس شکن باشد

جان که دور از یگانگی باشد       دان که چون مرغ خانگی باشد

کش سوی علو خود سفر نبود     پر بود لیک اوج پر نبود

همتش آن بود که دانا خورد         قوتش آن که گرد خانه پرد

بنده عشق باش تا برهی            از بلا وزشتی و تبهی

نیست در عشق خط خود موجود   عاشقان را چه کار با مقصود؟

عشق و مقصود کافری باشد        عاشق از کام خود بری باشد

کردگار و لطیف و خالق بار           هست خود پاک و پاک خواهد کار

خطه ی خاک لهو بازی راست      عالم پاک پاک بازی راست

عاشقان سر نهند در شب تار       تو برآنی که چون بری دستار

عاشقی را یکی فسرده بدید        که همی مرد خوش همی خندید

گفت کاخر به وقت جان دادن        خنده ازچیست وین خویش استادن؟

گفت خوبان چو پرده بر گیرند         عاشقان پیششان چنین میرند

عشق را راهنمای وره نبود            در طریقت سر و کله نبود

 عشق و معشوق اختیاری نیست             عشق زان سان که تو شماری نیست

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/01/12ساعت 0:12 توسط علي |