افسانه عاشقی
آرند که واعظی سخنور بر مجلس وعظ سایه گستر
از دفتر عشق نکته می راند وافسانه عاشقی همی خواند
خرگم شده ای بر اوگذر کرد وزگم شده ی خودش خبر کرد
زد بانگ که کیست حاضر امروز کز نبوده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز نی جور بتان کشیده هرگز
بر خواست زجای ساده مردی هرگز زدلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده ی دهر کز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گم شده را بخواند کای یار اینک خر تو بیار افسار
خوب حالا بریم سراغ پست امروز می خوام یه قطعه قشنگ از مسعود فردمنش بنویسم که خیلی با حال زندگی رو وصف میکنه من که از صداش خوشم می ساد این پست رو به اون اختصاص میدم امیدوارم که خوشتون بیاد ونظرهاتون رو دریغ نکنید ممنون می شم. راستی از این که اسم پست هام رو فصل زرد می ذارم فقط به خاطر یه نفره که اگه به این وبلاگ سر میزنه ازش خواهش می کم که باهام را بیاد وسربه سرم نذاره ومنو دور شهر نگردونه.
زندگی تکه کاهی است که کوهش کردیم زندگی کو بزرگی است که کاهش کردیم
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق بجز حرف محبت به کسی ونه هر خارو خصی زندگی کردی بسیزندگی تجربه تلخ فراوان دارد دوسه تا کوچه و پس کوچه واندازه یک عمر بیابان دارد
زندگی گه گاهی مثله یک کوه بلند است مثله یک کاه سبک زندگی بیشترش سنگینی است
زندگی گه گاهی مثله یک شمع می سوزد گرد پروانه خویش زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
زندگی بیشترش فانوس است لب دریای خیال آویزان می توان آن را دید ونه بیش روشن است اما به اندازه خویش
گاه گاهی چلچراغی است عظیم همه جا نور دلش گسترده روز را شب به هوس آورده
گاه گاهی زندگی رنگ طلا است این طلا نیست بلا است زندگی بیشترش کمرنگ است آب هم آبی نیست بی رنگ است
زندگی یک خدا هم دارد که من از او نمی ترسمش خود او می گوید مهربان است مهربان ترس ندارد جانم
زندگی تابلویست نیمه راه که زسر منزل مقصود خبر می آرد کار او هشدار است گر مسافر رهش بی یار است
زندگی هر طرفش دیوار است گاه گاهی دری پنجره ای هم دارد کاش می شد که خدا خانه اش پر پنجره بود
چند تا کافی نیست همه را باید دید
زندگی تکه کاهی است که کوهش کردیم زندگی کو بزرگی است که کاهش کردیم
کنون رزم virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
که اسفنديارش يکي disk داد بگفتا به رستم که اي نيکزاد
در اين disk باشد يکي file ناب که بگرفتم از سايت افراسياب
برو خرمي کن بدين disk هان که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش
دگر صبر آرام و طاقت نداشت مر آن disk را در drive اش گذاشت
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت يکي list از root ديسکت گرفت
در آن disk ديدش يکي file بود بزد enter آنجا و اجرا نمود
به ناگه چنان سيستمش کرد hang که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتن کلافه شد و داد زد ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانسش رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش وزان disk و برنامه قابلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش يکي ديسک bootable آورد پيش
يکي toolkit اندرآن disk بود بر آورد آن را و اجرا نمود
به ناگه يکي رمز virus يافت پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو virus را نيک بشناختش مر از bootsector بر انداختش
يکي ضربه زد بر سرش toolkit که هر byte آن گشت هشتاد bit
به خاک اندر افکند virus را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه اين سان مکن ز رايانه اصلا تو صحبت مکن
قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر disk ز اسفنديار