تبليغاتX
هرمان بلاگ
فصل زرد

سلام دوستای خوبم خوبید؟

ممنون که با نظر هاتون من رو تنها نذاشتین دست تک تکتون درد نکنه که با همین دستهاتون قلب من رو شاد می کردین من زیر بار اون همه کار که به من هم مربوط نمی شد داشتم می ترکیدم

فکر کنم زیاد از نا امیدی حرف زدم بذارین یه چیزی رو بهتون بگم گوشتون رو بیارید جلو آفرین من بعد از 81 یک روز کسی رو که بهش .....دارم رو 81درصد دیدم داشتم نا امید می شدم که دیگه اونو نمیبینم ولی داغ دلم دوباره تازه شد منو قبل از یه امتحان بزرگ(کنکور) تو فکر برد راستی بعضیا گفته بودن یه کوب واسه کنکور می خونی؟ خدمتشون عرض کنم اگه بتونم مثله امشب آپ کنم هنر کردم راستی اصلا اظطراب یا استرس کنکور هم ندارم لطفا راهنمایی کنید که این بد یا خوب من که خودم فکر می کنم خوب باشه نظره شما چیه؟

بذارین فکر کنم واسه این پست چی براتون بذارم با فلسفه موافقین من که خودم پاسش کردم الآن دیگه بهش علاقه دارم راستی قبول خرداد شدم ولی شاگرد اول نشدم زیاد ناراحت نیستم چون بیشتره دوستام دوسه تایی افتاده داشتن ولی من نه خوب بذارین از فلسفه براتون بگن حتما تا حالا کلمه مدینه فاضله به گوشتون خورده یا از سخنرانی ها یا آدم های که می خوان کلاس بذارن که ما هم هستیم حالا میخوام براتون بگم ازکجا اومده و اصلا یعنی چی بچه ها این سوال اوده بود با 75% و 1 خط جا حالا خودتون قضاوت کنید میشه اینی که براتون می نویسم رو تو یه خط جا کرد؟

موضوع مدینه فاضله روبیان کرد کسی نبود جز حکیم ابو نصر فارابی ملقب به معلم ثانی

خوب حالاتعریف خود مدینه:

بر این اساس بهترین مدینه ها مدینه ای است که مردم آن به اموری مشغول وبه فضایلی آراسته اند که در نهایت آن مدینه را بسوی سعادت رهنمون می سازد. فارابی چنین مدینه این را مدینه فاضله می نامد اما, (اما رو با و بخونید) فارابی مدینه فاضله را به بدن انسان تشبیه می کند؛ بدنی سالم واستوار است و همه اعضای آن برای حفظ حیات و تندرستی و رشد آدمی وظایف خود را به نحو احسن انجام می دهند. همانطور که در بدن قلب بر همه اعضای بدن ریاست دارد و مواد لازم برای سوخت و ساز اعضا ودستگاه های یدن را به اندازه ی ظرفیت و نیاز به آن ها می رساند ، در مدینه فاظله هم کسی هست که بر دیگران ریاست می کند وریاست او عین نظام عدل و توضیع عادلانه امکانات اجتماعی است. ....و باور کنید که یه صفحه دیگه ادامه داره می خواستم سرتون درد نیاد وگرنه همش رو براتون می نوشتم فکر کنم دیگه خیلی خیلی حرف زدم ؛ وقتی که زیاد حرف می زنم مثله الآن پسر داییم و دوست خوبم میگه علی بازم دنده دو این خودش ایهام داره که وقتی که من پشت ماشین میشینم دنده 2 زیاد حرف می زنم حالا دیگه پسر داییم وقتی که بش از حد حرف می زنم میگه علی بازم دنده2؟ ببخشید زیاد حرف زدم

شادکام وکامیاب باشید. بچه ها این متن مال دیشب بود ها ولی دیشب dc شدم .

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/28ساعت 23:1 توسط علي |

فصل زرد
سلام دوستان عزیز واقعا شرمنده همتون شدم

ممنون که منو تنها نذاشتین باور کنید این قدرکار داشتم (البته به من تحمیل شده بود )که حتی وقت نکردم جواب بعضی هاتون رو بدم من فقط می تونستم نظرهاتون رو بخونم البته ببخشید که این موقع آپ می کنم من معمولا شب ساعت ۱۲ به بعد آپ می کنم الان هم که می بینید دارم آپ می کنم فقط به خاطر شما دوستهای گلم هستش راستی رویدادهای زیادی اتفاق افتاده دهه اول فاطمیه رو به شما دوستان تسلیت می گم و رخداد دیگه شروع جام جهانی است که زیاد جالب شروع نشده به هر حال با یه  شعر قشنگ که اونو فریدون فروغی می خونه اومدم شاید شما هم این ترانه رو شنیده باشی. این شعر رو با سفارش داداش گلم می ذارم براتون منو با نظرهاتون شرمنده کنید

تن تو ظهر تابستونوبه یادم میاره

                                     رنگ چشمای تو بارونو یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

                                      قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره

من نیازم تورو هر روز دیدنت

                              از لبت دوست دارم شنیدنت

تو بزرگی مثله اون لحظه که بارون میزنه

                                     توهمونی خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثله خواب

                               من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

تو مثله وسوسه شکار یک شاپرکی

                                 تو مثله شوق رها کردن یک عروسکی

تو همیشه مثله یه قصه پر از حادثه ای

                                      تو مثل شادی خواب کرد یک عروسکی

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

                                         گلای اطلسی از ریرن تو رنگ میبازن

اگه مردای تو قصه بدونن که تو اینجایی

                                     برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

شادکام وکامیاب باشید تا بعد به امید دیدار و شما رو به خدا می سپارم .

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/03/20ساعت 19:46 توسط علي |

فصل زرد

سلام دوستان

احوالتون چطوره خوبید؟ من وقتی که این پست رو داشتم می نوشتم همزمان یه فیلم هم میدیدم به نام:حقیقت تلخ، عرضه شده توسط موسسه قرن 21 که فیلم قشنگی بود البته کمی آدم رو آذار می داد وکمی هم احساسی بود به هر حال بگذریم به نظر شما دوستان عزیز برای کنکور رو بخونم یا نه؟ خودم که اصلا حوصله ندارم ولی خونه به من گیر دادن که هی درس بخون وهی درس بخون من که یه هفته ای نیست از شر امتحانات لعنتی خلاص شدم  وهنوز خسته امتحاناتم راستی که با نظرهاتون من رو همراهی کردید از تک تکتون متشکرم راستی داشت یادم می رفت ادامه مطلب قبل گفته بودین ادامش رو بنویس من هم می گم چشم راستی مریم خانوم نوشته بودن منبع بده فکر کنم رو سایت ویکی پیدا بود چون سیوش کردم دیگه آدرسش رو ندارم حالا به ادامه ماجرا توجه کنید راستی شرمندم که این قسمت رو یادم رفته بود ارتحال ملکوتی امام رو به جهان اسلام وبخصوص مردم ایران تسلیت میگم 

دومین خصوصیت عرفان مولانا این است كه عرفانش از نوع عرفان عشقی است نه عرفان خوفی و عدلی و فضلی. صوفیه قرن اول و دوم كلاً عرفانشان از جنس زهد و خوف بود كه نمایندگان بارزش حسن بصری و فضیل بن عیاض بودند. در تذكرة‌الاولیا آمده است كه حسن بصری چنان خائف و ترسان بود كه در تمام عمر، كسی لبخند او را ندید. گویی كه در برابر جلادی شمشیر برآهیخته تهیه كرد. اما عرفان مولانا عرفان عدلی هم نیست چون عدل جنبه من و مایی دارد. چنان‌كه خواجه نصیر در اخلاق ناصری می‌گوید عدل جنبه كثرت دارد و عشق جنبه وحدت. اما عرفان فضلی با آنكه از عرفان عدلی و خوفی بالاتر است اما نهایتاً در آن نیز نوعی توقع و چشم‌داشت نهفته است. چون كسی كه این نوع عرفان را دارد با زبان حال و قال به خداوند می‌گوید: "طاعت و عبادت من در برابر عظمت تو هیچ است. با من به عدلت رفتار مكن بل به فضلت رفتار كن. چون اگر به عدلت با من رفتار كنی جز شرمساری و نامه سیاهی چیز دیگری ندارم." اما عرفان عشقی، عالی‌ترین نوع عرفان است چون در این مرتبه، بنده به مقام رضا می‌رسد و خواسته خود را در مشیت و اراده حضرت معشوق مستهلك می‌كند و با زبان حال و قال می‌گوید:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد             بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

چون رضا میوه درخت عشق است تا به اوج عشق نرسی بر موج رضا سوار نخواهی شد. عرفان عشقی مولانا دو سویه است. یكی عشق عمودی كه رابطه بنده و حضرت معشوق را تفسیر می‌كند و دیگر عشق افقی كه رابطه بنده عارف را با محیط پیرامونش شكل می‌دهد. و این همان عرفان مدنی است كه یكی دیگر از ویژگیهای عرفان عشقی مولاناست و نوعاً عرفان ایرانی این شاخصه را داراست. در عشق افقی است كه عارف با همه انسانها صرف‌نظر از نوع نژاد و زبان و مذهبشان در صلح و دوستی است. با محیط زیستش نیز در دوستی و سازش است. آب را آلوده نمی‌كند، خاك را آلوده نمی‌كند، حیوانات را نمی‌آزارد، به گیاهان و درختان صدمه‌ای نمی‌زند و هیچ دلی را نمی‌شكند.

اندیشه‌های نظری مولانا

قضاوت درباره اندیشه‌های مولانا كار آسانی نیست چرا كه مثنوی و غزلیات او جامع همه تجربه‌های كلامی، فلسفی و عرفانی پیشین است. اینكه می‌گویم "جامع" به این معنی نیست كه او از هر جایی و از هر مكتبی یا شخصی چیزی به عاریت گرفته و این تكه‌های عاریتی را به هم وصل كرده و شكل ساخته است. خیر، چنین نیست. چون اگر اینطور بود فهم اندیشه‌های او كاری دشوار نبود. مولانا از همه مكاتب و تجربه‌ها استفاده كرده است اما نه به صورت تقلیدی و كلیشه‌ای بلكه همه گرفته‌ها و اقتباسات را در بوته ذوق و فكر بلند خود گداخته و ذوب كرده و نهایتاً عنصر جدیدی خلق كرده است كه هم شامل همه آنهاست و هم هیچكدام از آنها نیست. بنابراین كسانی كه می‌گویند او تابع ابن‌عربی است یا بازگوكننده آرای افلاطون یا فلوطین است یا منعكس كننده عرفان گنوسی است به روش "تیری در تاریكی رها كردن" حرف زده‌اند. قضاوتشان مبتنی بر فحص و مطالعه نیست بلكه رجماً بالغیب است. چون همانطوری كه مولانا در قالب و صورت شعر شالوده‌شكنی كرده در محتوا و درون‌مایه شعر نیز قالب‌شكنی كرده است. حالت قالب شكنی مولانا در این دو بیت خوب تجلی یافته است:

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟!                    گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چون كه من از دست شدم در ره من شیشه منه                     ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شكنم

انسان در آثار مولانا

مثنوی را به اعتباری می‌توان "انسان نامه" خواند. چون مولانا از هر جا آغاز می‌كند سر از موضوع انسان درمی‌آورد. و الحق كه او در كاوش درون انسان و تحلیل روانی او اعجوبه‌ای بی‌همتاست. عجب آنكه همه تحلیلهای روانشناسانه خود را در قالب حكایات و مثالهای ساده ارائه داده است.

فراق و وصال در نظر مولانا

همه عرفا، حكما و فرزانگان درباره فراق انسان سخن گفته‌اند. مثلاً فلوطین می‌گوید كه انسان مانند طفلی است كه پدر و مادر شریف خود را گم كرده و به كارهای پست روی آورده است. ابن‌سینا هم در قصیده عینیه‌اش می‌گوید كه روح انسان مانند كبوتری است كه از طارم اعلی به زمین هبوط كرده است:

هبطت الیك من المكان الارفع                  ورقاء ذات تعزز و تمنع

اما باید توجه داشت كه فراق به معنی جدایی و دور افتادن است نه به معنی تنهایی و بی‌كسی. جدایی و فراق یعنی: خدا را داشتن اما از او دور افتادن و به حجاب گرفتار شدن. ولی تنهایی یعنی خدا را نداشتن. فراق، درد اهل ایمان و عرفان است، اما تنهایی سخن پوچ‌انگاران و نیست پنداران است. فراق نوعاً با دغدغه همراه است. دیده‌ایم كه وقتی شخصی از محبوبش جدا می‌شود بی‌تاب می‌گردد. انسان در فراق حق، احساس می‌كند كه زندگی دنیوی اقناعش نمی‌كند، خانه طبیعت جواب نیازهای او را نمی‌دهد، در نتیجه احساس غربت می‌كند. پس احساس فراق نشانگر این است كه وصالی هست. چنان‌كه احساس تشنگی دلیل بر وجود آب است:

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی؟              بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی؟
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم                   یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

مولانا، با آنكه احوالی بین فراق و وصال داشت، اما بیشتر اهل وصال بود و خود را واصل احساس می‌كرد:

بادا مبارك در جهان سور و عروسی‌های ما
سور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما
هر هستیی در وصل خود در وصل اصل اصل خود
خنبك زنان بر نیستی دستك زنان اندر نما

اما وصال از زبان خود مولانا:

آب زنید راه را هین که نگار می​رسد                                مژده دهید باغ را بوی بهار می​رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را                                   کز رخ نوربخش او نور نثار می​رسد
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان                        عنبر و مشک می​دمد سنجق یار می​رسد 
رونق باغ می​رسد چشم و چراغ می​رسد                          غم به کناره می​رود مه به کنار می​رسد  
تیر روانه می​رود سوی نشانه می​رود                             ما چه نشسته​ایم پس شه ز شکار می​رسد   
باغ سلام می​کند سرو قیام می​کند                                   سبزه پیاده می​رود غنچه سوار می​رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می​خورند                            روح خراب و مست شد عقل خمار می​رسد
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما                   زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می​رسد

 

مثنوی معنوی

مولانا از معدود شاعرانی است که کتاب معروفش مثنوی معنوی را نه با یاد خدا، که با بیت معروف «بشنو این نی چون شکایت می‌کند/از جدایی‌ها حکایت می‌کند» آغاز می‌کند. در مقدمهٔ کاملاً عربی مثنوی معنوی نیز که به انشای خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده می‌شود («هذا کتابً المثنوي، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين»).

مثنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از پنجاه سال داست كه نظم مثنوی را آغاز كرد. اهمیت مثنوی از آن رو نیست كه یكی از آثار قدیم ادبیات فارسی است بلكه از آن جهت است كه برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی بی‌هیچ تردیدی مهم‌ترین و تكان‌دهنده‌ترین تجربه عرفانی بشر است و اگر آن را "حماسه بزرگ عرفانی" بنامیم گزاف نگفته‌ایم. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلكه كتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته است: "مثنوی را جهت آن نگفتم كه آن را حمایل كنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند كه مثنوی معراج حقایق است نه آنكه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند." بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلكه عرفان تغییر است. یعنی باید انسان خودش را عوض كند نه آنكه فقط الفاظ را لقلقه لسان خود كند. مولانا در مثنوی، علم و عشق و عرفان را به هم درآمیخته و از آن معجونی ساخته است كه به درد همه كس می‌خورد و هر شخصی به اندازه سطح فكر و سواد خود می‌تواند از آن استفاده كند.

راستی دوستان می خواستم یه شعر به سفارش داداشم بذارم که دیگه جا نبود تل بعد شادکام وکامیاب باشی.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت 23:53 توسط علي |

فصل زرد
سلام دوستان دیگه چه خبر؟ اصلا میدونید دارید به وبلاگ یه آزاد مرد نظر می اندازید

من یه هفته ای هست که از همه چیز آزادم نه امتحانی نه چیزی فقط یه مشکل خصوصی که زیاد به من استوار فشار نمیاره ولی از درون من رو داره داغون می کنه از خدا فقط می خوام این مشکل رو برام حل کنه خوب بگزریم امروز یا امشب می خوام براتون از..جلال‌الدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به جلال‌الدین رومی، جلال‌الدین بلخی، ملای روم، مولانا، و مولوی که خیلی دمش گرمه و شما هم به نوعی با اون آشنا شدین من هم می خوام اون رو نوعی به شما معرفی کنم در مورد پست قبلی هم مال خودم نبود و خودم به این تفاوت هایی که برای زن و مرد قائل می شوند بی زارم چون همه ی ما از یه سرشت خلق شدیم واگه مرد بد باشه طبیعتا زن هم بد میشه و بالعکس پس نباید در این مورد بحث کرد واین حرفا فقط یرای دور کردن جنس زن و مرد پس نباید اصلا بحث کرد ولی اگه کسی خواست بحث کنه بسم الله ولی کاملا منطقی نه یه سری حرفهایی که از دیگران عاریه گرفتیم خوب بگزریم دوباره به سراغ مولوی خودمون بریم حالا گوش جان بسپارید به ..........

مولانا در سال۶۰۴ در بلخ زاده شد، چون محمد خوارزم شاه با مشایخ از راه کم لطفی پیش می‌رفت، پدرش بهاءالدین تاب نیاورده و در سال ۶۰۹ با خانوده‌اش خراسان را ترک نمود و از راه بغدادبه مکه رفت و پس از نه سال اقامت در الجزیره به دعوت کیقباد سلجوقی که صوفی‌مشرب بود به قونیه پایتخت سلجوقیان روم رفت.

جلال‌الدین پس از مرگ پدرش در سال ۶۲۸، نزد برهان‌الدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود شاگردی کرد و مدتی هم‌نشین شمس تبریزی شد و بالاخره خودش پایه‌گذار طریقتی شد که مشهور به طریقت مولویه شد. مولانا به سال ۶۷۲ دیده از جهان فرو بست و در همان قونیه دفن شد. آثار وی به بسیاری از زبان‌های زنده دنیا ترجمه شده‌اند و در اروپا و امریکا شهرت بسیار دارند.

 

زمانی که شمس به قونیه آمد بدنبال مولانا میگشت به مدرسه‌ای که مولانا در آن درس می‌داد وارد شد مولانا پس از تدریس خود به بیرون شد شمس او را گفت که آیا تو مولانا جلال الدین هستی و چون شمس ظاهر ساده‌ای داشت مولانا گفت تو با این شمایل او را چه کار است و شمس نظری به کتاب های در دست مولانا افکند و کتب آتش گرفت و دیگر گویند مولانا شمس را زمانی دید که مشغول نوشتن اشعار خود بر لب رودی بود ناگهان کتاب از دستش به رودخانه افتاد مولانا از پی آن برفت تا در راه به مردی اصابت کرد مرد گفت از پی چه میدوی؟ او را گفت که‌ای مرد از راه کنار رو که بدنبال زحمات یک عمرم پی رودخانه شده ام.شمس دست در پشت خود کرد و کتاب مولانا را بدون اندکی نم و خیسی به او داد و گفت بگیر این هم سالیان عمرت که به آبی می‌رفت تا فنا شود و تو هیچ نداشتی.

ولی بر اساس تواریخ آغاز ملاقات شمس با مولانا بدین گونه است:

شمس که تازه به شهر آمده بود مولانا را در جمع مریدان دید که برای شرکت در مهمانی در خانهءیکی از بزرگان شهر رهسپار بود.شمس راهش را از میان جمعیت گشود تا به مولوی رسید.بعد در حالی که مستقیم در چشمان وی نگاه می کربیرون شد شمس او را گفت که آیا تو مولانا جلال الدین هستی و چون شمس ظاهر ساده‌ای داشت مولانا گفت تو با این شمایل او را چه کار است و شمس نظری به کتاب های در دست مولانا افکند و کتب آتش گرفت و دیگر گویند مولانا شمس را زمانی دید که مشغول نوشتن اشعار خود بر لب رودی بود ناگهان کتاب از دستش به رودخانه افتاد مولانا از پی آن برفت تا در راه به مردی اصابت کرد مرد گفت از پی چه میدوی؟ او را گفت که‌ای د متوقفش کرد و با لهجه ای غریب و صدایی بلند و لحنی گستاخ که بیشتر به لحن قاضی شارع شرع یا ملای مکتبی می مانست،پرسید: یا شیخ بگو بدانم،جایگاه صراف عالم-محمد مصطفی(ص) در عرش بالاتر است یا شیخ بسطام؟؟؟ سکوت همه جا را فرا گرفت،مولوی گفت: هوش خفته! نمی دانی عالی ترین مقام اولیا نازلتر از پایین ترین مرتبه انبیاست؟چه رسد به محمد که نگین حلقه انبیا و فخر عالم هستی است!او را با این شیخ که گفتی چه کار؟؟؟ پیرمرد که گویی همین را انتظار می کشید،به لبخندی کج،اما با سرخوشی گفت: اگر چنین است، چرا آن یک (<ما عرفناک حق معرفتک>) گفت و این یک (< سبحانی!ما اعظم شانی>) بر زبان راند؟؟؟ و این گونه شد که آغاز شد.

ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو
ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا

شادکام وکامیاب باشید البته این متن ادامه داره اگه خواستین ادامش رو در پست بعدی بنویسم به هر حال نظر بدین.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/11ساعت 0:10 توسط علي |

فصل زرد

سلا دوستان حال شما خوبین؟

پست قبلیم چه طور بود خوب بود؟ راستی امروز معلم عربیمون گفت علی نمره گرفتی خیلی خوشحال شدم ولی زیاد نه چون ترم اول شاگرد اول مدرسه شده بودم

خوب بگذریم امروزمی خوام  فرق پسرها با دختر ها رو براتون بنویسم

البته شاید به مزاق بعضی ها خوش نیاد ولی به قول دوستمون حقیقت تلخه من این مطلب رو می نویسم واز هیچ بنی بشری نمی ترسم و فقط از خدای بزرگ میترسم

حالا فرق پسرها با دخترها

 1دخترا خیلی دوست دارند جای پسرها باشن اما پسرا دوست ندارند جای دخترا باشند

2 دخترا موهاشون از پسرا کوتاه تره

3 دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما درنهایت سر خودشون کلاه میره .اما پسرا مخوان سر هر موجود زنده ای رو کلاه بزارن ودر نهایت موفق میشن.

4 نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوط دخترا چشم و گوش ودهن وابرو ..هست

5 دخترا با این که بیشتر از پسرها قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت می کنن اما بیشتر از پسرا تصادف می کنن ودر هر تصادف ردپای یه دختر به چشم می خوره

6 دخترا فکر میکنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب مداوم داشتن صداقت هستش ولی پسرا مطمئن هستن بهترین راه گرفتن سوتی از طرف مقابله

7 پسرا به هم حسودی نمی کنند اما دخترا به کوچک ترین چیز یکدیگر حسودی می کنند

8 دخترا زیر بار حرف زور میرن اما پسرا حرف زور می زنند

9 اگه یه دختر از یه پسر بپرسه ساعت چنده راحت میگه 7 اما اگه یه پسر ازیه دختر بپرسه ساعت چنده دختره میگه:ساعت 7و22دقیقه و57 ثانیه بیا اینم شماره تلفنم ساعت 9 منتظرم

10 اگه یه دختر به پسر نگاه کنه پسره فک میکنه چه قدر خوشتیپه اما اگه یه پسر یه دختر رو نگاه کنه دختره یگه چقدر بی چشم ورو

11 اگه دختر 24 ساعت با دوست پسرش حرف نزنه منزوی میشه اما اگه یه پسر 24 ساعت با دوست دخترش حرف نزنه با اون یکی دوست دخنرش حرف میزنه

 

پسرا بعد از خوندن این مطالب اول یه نموره فکر می کنن بعد میزنن زیر خنده می گن خیلی با حال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطالب 2 ساعت حرص می خورن وفکر میکنن چه قد به شخصیتشون توهین شده و شروع می کنن به نا سزا گفتن به بنده

حالا همه شما را تا پست بعد به خدا می سپارم راستی از دستم که ناراحت نیستید اگه هم هستید سعی کنید نباشید چون من همیشه حرف هام بدون منظوره شاد کام وکامیاب باشید.
+ نوشته شده در شنبه 1385/03/06ساعت 23:56 توسط علي |

فصل زرد

سلام سلام 10 به توان 10 تا سلام

خوبید دوستای گلم؟ واقعا که منو شرمنده کردید بانظرهاتون امروز من امتحان عربی رو خراب کردم میدونید چرا؟

وایسین تا براتون بگن من دیروز کمی عربی خوندم وگفتم ولش کن من که سه شنبه امتحان دارم چرا از همین الآن خودمو خسته کنم(آخه تو امتحانا فقط عربی بود که دوشنبه بود بقیشون سه شنبه بودن) خلاصه ما هم دیشب تا دیروقت پای اینترنت بودیم بعد گرفتیم خوابیدیم صبح ساعت 8:30 دقیه امتحان داشتم ، امروز بابام ساعت 8:27دقیقه اومد بالای سرم گفت علی بابا چیکار می کنی الآن امتحان داری خوابیدی؟ گفتم من که امروز امتحان ندارم گفت نه عزیزم امروزه منم همه چی اون موقع یادم افتاد شانس آوردم بابام رسوندم سر موقع رسیدم ولی چون هیچی نخونده بودم بد شد اینم از داستان من وعربی پیش؛

خوب بریم سر شعر امروز میخوام امروز یه شعرتوپ بنویسم تا حالا حتما بوی موی جولیان رودکی رو خوندین ولی چون هم شعر قشنگیه و هم من خیلی دوسش دارم براتون می نویسم .شادکام وکامیاب باشید.

بوی موی جولیان آید همی                بوی یار مهربان آید همی

ریگ آموی ودرشتی راه او              زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون ازنشاط روی دوست         خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا،شاد باش و دیر زی            میر،زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخاراآسمان              ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است وبخارا بوستان           سرو سوی بوستان آید همی

کجا همین جور دارید میرید؟ نظر دادین اگه می خواین بدین صبر کنید کار باهاتون دارم می خوام شما را در گیج شدن در فلسفه شریک کن می خوام از این پست به بعد مسائل ساده فلسفمون رو براتون بنویسم اگه این پست کمی طولانی شد به بزرگواری خودتون ببخشید.

بذارید از برهان سینوی که متعلق به ابو علی سینا هست رو که برای بطلان تسلسل گفته

وقتی در موجودات جهان نظر می کنیم ،می توانیم بگوییم که هر موجودی بنا به فرض عقلی، از یکی از دو قسم ممکن وخارج نیست؛یعنی،هر موجودی بنا به تقسیم عقلی یا ممکن الوجود است یا واجب الوجود . اگر واجب الوجود باشد که مدعای ما ثابت می شود و اگر ممکن الوجود باشد ،لامحاله باید به واجب الوجودی منتهی شود تا بتواند موجود شود؛ زیرا   می دانیم که ممکن الوجود از ناحیه ی خود ایجاب نمی کند که موجود یا معدوم باشد. پس بر دو قاعده ای که قبلا بیان داشتیم:

1- شئ تا به مرحله وجوب نرسد موجود نمی شود  

2- ملاک نیازمندی معلول به علت امکان ذاتی آن دارد

بنا بر این ، بود ونبود یک ذات ممکن ،وابسته به علتی خارج از اوست. با بودن او این ذات ممکن به مرحله وجوب می رسد و موجود می شود وبدون آن، معدوم می گردد. حال اگر این علت را بررسی وهمین دو فرض را دوباره او جاری کنیم در میابیم که یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود؛در صورت اول مدعای ما ثابت است ودر حالت دوم محتاج ............پس وجوب زنجیره ممکنات باید از ناحیه ی موجودیباشد که وجوب او ذاتی است واز ناحیه موجود دیگری نیست

خوب فکر می کنم تا همین جا بسه تازه این یکی از موارد ساده فلسفه بود الآن نظر بدین اگه نمی خواین از فلسفه بگم بگید ناراحت نمی شم .

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/01ساعت 22:48 توسط علي |