تبليغاتX
هرمان بلاگ
یادم رفت بنویسم فصل زرد

سلام دوستان خوبین؟

چیکار میکنید با زندگی؟ من که با بی حوصلگی تمام میگذرونم چون بیکارم و هنوز ادامه اون دوره رو نرفتم آخه یه کم امکانات می خواد گفتن تا بیاد مدتی طول میکشه؛ ممنون که همیشه منو با نظرهاتون منو تنها نمی ذارین میخواستم امشب کمتر حرف بزنم و برم سر پست که حیفم اومد این خاطره رو براتون تعریف نکنم البته اگه نخوندین هم عیب نداره میتونید از این عکس زیبا لذت ببرین :ما دیشب یه ایست بازرسی داشتیم(بسیج نه من) خلاصه سر یکی از خیابان های شلوغ شهرمون رو گرفته بودیم و با تعداد زیادی اسلحه منم چون از این دوره های نظامی رفتم بهم گفتن هر کدوم رو دوست داری بردار منم یه ژ3 خوشگل تمیز پیدا کردم گفتم من اینو میخوام ولی گفته بودن حکم تیر نداریم وتیراندازی نکنید منم که وقتی این جوان های هرزه رو میبینم اعصابم خورد میشه خلاصه یه نیم ساعتی گذشت و یه206 باحال با صدای ضبط زیاد اومد تا اونجاش که مشکلی نبود ولی تا ما رو دید میخواست بگذره منم که خوشم از کارای اکشن وهیجانی میاد یکی دوتا ایست دادم ولی نیاستاد منم یه گوله قشنگ شلیک کردم بیچاره دوتا پسر نزدیک بود از ترس بمیرن چون صدای ژ3 وحشتناک زیاده بیچارها رو گرفتیم فهمیدیم مست کردن ولی بعدش فرماندمون این قد به من حرف زد به خاطر این که تیر اندازی کردم منم که عین خیالم نبود تو ای روزا هیجان کم داشتم سر اون دوتا بیچاره خالی کردم ببخشید که این جورچیزا رو براتون تعریف کردم آخه گفتم ببینید چه رفیق با حالی دارید خلاصه شرمنده سرتون رو به درد آوردم

حالا توجه شما رو به دیدن این شعرو عکس بی ربط با متن جلب میکنم

اي در خور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به
نماز
.
غم‌ها را گـُل كرديم، پل زدم از خود تا صخره ي دوست
.
من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي
.
سر بر سنگ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و

رواني كه پر از ريزش دوست
.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته

زيست، و چه تنها من
!
تنها من، و سرانگشتم در چشمه ي ياد، و كبوترها لب آب
.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي

در پنجه باد
.
من از تو پرم، اي روزنه ي باغ هم‌آهنگي كاج و من و

ترس
!
هنگام من است، اي در به فراز، اي جاده به نيلوفر

خاموش پيام

از همگی عذر میخوام به خاطر طولانی شدن پست ؛ شادکام وکامیاب باشید. 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/04/27ساعت 23:41 توسط علي |

فصل زرد یا بازم یه چیز دیگه

سلام دوستان خوبم احالتون چطوره؟

شرمنده همتون شدم واقعا ببخشید حتما دلیل می خواید که یه مدت نیومدم درسته؟

خوب پس گوش کنید چون ما از بچگی بچه خوب و سر براهی بودیم واز اسلحه خوشمون میومد از همون بچگی عضو پایگان مقاومت شدیم و دوره های نظامی کوچولو رو گذروندیم این گذشت تا امسال یعنی چند وقت پیش که سر ناهار بودم دیدم رئیس پایگاه داره زنگ میزنه رفتم گفتم بفرمایید گفت علی فردا ساعت 6 صبح برو به این آدرس ما که گفتیم بابا هم فامیله هم مرد خوبیه ماررو جای بد نمی فرسته فرداش ماهم رفتیم به آدرسی که داده بود جونم براتون بگه چشمتون روز بد نبینه دیدیم دوره کماندویی کوچولو از بعد از ظهر اون روز رفتم تا الآن حالا هم که میبینید اومدم فرداش امتحان دانشگاه آزاد دارم راستی اگه بلای سرم امد گفتم به داداشم (مهر) البته اسم مستعارشه) یه پست که تموم شد البته ایشالا بلای سرم نمیاد وخودم در خدمتتون هستم اگه خواستی در مورد این که چه چیزایی یادمون میدن سوال کنید تا جواب بدم ‌‌" تا آخر این ماه هم نمی تونم به اینترنت دسترسی داشته باشم ولی می گم که برام بگن که کی اومدهوقتی برگشتیم از شرمندگی همه هم درمیایم در این مدت هم نتونستم حتی یه کامپیوتر رو ببینم چه برسه به اینترنت دوباره از همه شما دوستای خوب و با وفا تشکر میکنم.

آره دوستان فکر کنم زیاد حرف زده باشم به قول پسر دایی دنده ۲ زیاد رفتیم

اگه زحمتی نیست این برادر کوچیکتون رو هم دعا کنید فردا کنکور قبول شم راستی آزمون دانشگاه دولتی هم کمی اذیت کرد یعنی یه خورده نا امید شدیم بعضیا به خودم میگن چرا رنگارنگ مینویسی به خاطر این که شما دوستای گلم اذیت نشید و حوصلتون سر نره

شادکام وکامیاب باشید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/16ساعت 0:13 توسط علي |

فصل زرد یا چیز دیگه
سلام دوستان

امشب نمی دونم چم شده؟

بعد از دوهفته بکوب استراحت یه دفعه متحول شدم گفتم علی تو نا سلامتی کنکور داری

این کارا چیه همین دو هفته کارم شده بود فقط اینترنت می خوام یه مدت گم وگور شم نمی دونم کجا می رم

فقط می دونم که اونجای که میرم دسترسی به اینترت خیلی مشکل ولی من نظرها ودلگرمیاتون رو حتما هر جوری که هست می خونم کی اومدنم فقط دست خداست باور کنید من مثله این پسرها نیستم یه دفعه الکلی می گن میرم ولی به خاطر رونق وبلاگشونه باور کنید من الآن گیج شدم نمی دونم چی خوبه چی بد فقط می دونم باید برم

بعضیاتون که می خونید شاید بگید((برو به جهنم دیگه بر نگرد)) ولی بر می گردم

راستی خودم هم تعجب کردم که چقد زود آپ کردم

در مورد ترانه خانوم هم که گفته بودن در مورد ما بنویس باید خدمتشون عرض کنم مگه من شما رو میشناسم که بخوام چیزی در مورد شما بنویسم من قصد توهین ندارم ولی اول جواب ی ام های من رو بدید بعد این حرف ها رو بزنید

علی آقا گفته بودن چرا عکس نمی ذاری باید بگم که ما یه مدت گذاشتیم بلاگ دیر میومد بالا گفتن دیگه نذار ایشالا بعد از این که اومدم میذارم چشم

سمیرا خانوم هم گفته بودن اون داستان لیلی و مجنون در زمان امام حسن رو بگذار چشم ولی این فقط یه روایته

که من هم به خاطر کمی وقتی که الان دارم خلاصش می کنم راستی این فقط یه روایته ومن هیچ گونه مسولیتی در مورد درستیش رو بعهده نمی گیرم فرا یکی بیاد بگه که همش دروغ بود ما چیزی رو که شنیدیم میگیم

در زمان امام حسن یه پسر بود به نام قیس که این بابا عاشق دختر شد به نام لیلی که لیلی در قبیله رقیب قبیله پدر قیس زندگی میکرد خلاصه این آقای قیس با هر زحمتی که شد والبته با کمک های امام حسن لیلی رو گرفت ولی خانواده هاشون کاری کردن که اونها سه بار از هم طلاق بگیرن و به همین خاطر قیس پیش امام حسن رفت تا مشکلش رو حل بکنه وامام حسن گفت که تا یکی دیگه اون رو نگیره وطلاقش نده تو نمی تونی اون رو بگیری به همین خاطر لیلی شوهر کرد وهر روز قیس یا همین مجنون به در خونشون می رفت تا ببینه که لیلی کی طلاق میگیره شوهر جدید لیلی که این موضوع رو فهمید خواست کمی مجنون رو اذیت کنه وبرای همین مدت ازدواجشون طولانی شد و لیلی از اون شوهر هم طلاق گرفت ولی دیگه هرگز این دو عاشق به هم نرسیدند

این هم از قصه ما که داریم میریم ولی خواهش میکنم من رو تنها نگذارین جبران می کنم

شادکام وکامیاب باشید.

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/04/02ساعت 23:38 توسط علي |