تبليغاتX
هرمان بلاگ
دیگه نمی گم فصل زرد
سلام به همه دوستان عزیز خوبید یا نه مثل خودم یا نه؟

قرار بود قسمت دوم سفرنامه رو براتون بنویسم خوب کجا بودیم صبح روز دوم بود که ما اردبیل خونه آشنامون بودیم گفتن امشب عروسیه گفتیم به به خلاصه تا شب استراحت کردیم البته من چون طاقت نیاوردم رفتم بیرون یه چرخ دو  سه ساعتی خوردم شب که شد بزن و بکوب شروع شد البته فقطقسمت خانوم ها مرد ها فقط فک میزدن خلاصه قرار بود شام بدن وایسادی خبری نشد تا ساعت ۱۱ شب که دیدیم کم کم خبرایی شده اینم براتون بگم که نه عروس اونجا بود نه داماد یعنی مردم برا خودشون میزدن ومی خوندن خلاصه تا شام خوردیم شد ساعت ۱۱:۴۵ گفتن حالا بریم دنبال عروس ساعت ۱۲ شب رفتیم دنبال عروس خانوم تازه فامیلاشون میگفتن ما خیلی زود میریم دنبال عروس گفت حتی بعضیا ۳ به بعد میرن دنبال عروس که من داشت مخم میترکید تازه حدود ۲ شب بود که رسیدن خونه بابای داماد که ۴ برا خودشون مراسم سنگین گذاشتن من ودامادمون هم که حوصله نداشتیم رفتیم یه چرخ ۲ ساعته تو خیابون های اردبیل زدیم ساعت ۴ برگشتیم دیدیم کم کم دارن رفع زحمت می کنن خلاصه رفتیم خوابیدیم تا صبح که صبح رفتیم سرعین وبعد از ظهر برگشتیم و رفتیم بازار که من تنها قسمتی که از این سفر به کامم خوش اومد همین خرید هاش بود شبش هم رفتیم شورابیل که جای قشنگی بود یه دریاچه تقریبا کنار و وسط شهر فردا بعد از ظهرش هم رفتیم آستارا که من دیگه خیلی خوشم اومد شبش هم برگشتیم وصبح راه افتادیم رو به شهر عشق ین دفعه از آستارا برگشتیم یه ساعت وایسادیم ولی یه ۱۰۰ تومنی توهمون یه ساعت خرید براشون کردم که بیشترش مال خودم بود دیگه سرتون رو درد نیارم رفتیم رشت واز رشت به تهران شب رو تهران موندیم و صبحش اومدیم قم که اتفاقا روز تولد حضرت علی بود رییس جمهور هم اون روز بی خبر اومد قم بعدش راه افتادیم که شب دیگه رسیدیم خونه بعد از چند شب فقط خواب راحت کردم اون هم تو اتاق خودم اینم از سفرنامه ی علی آقا که خلاصه شد گفتم شاید زیاد خوشتون نیاد یه شعر خیلی قشنگ هم آماده کرده بودم ها ولی دیگه فونتش رو نخوند ومجبورمون کرد که این پست رو بدون شعر ببندیم گفته بودین که دیگه ننویس فصل زرد بابا ما همین یه دلخوشی رو تو این دنیا داریم اینم همین جوری بذاریم کنار تازه خبرای قشنگی هم شده که اعصابم رو به هم ریخته اصلا نمی دونم این پست رو چطور گذاشتم دوستان اصلا حالم خوب نیست دوباره دلم مثله سابق درد گرفته که باید برم سراغ دکتر خودم ببینم باز چم شده اگه وقت شد و از دست دکترا فرار کردیم شعر رو تو همین پست میذارم تا بعد همتون رو به خدای بزرگ وعزیز میسپارم

نظر یادتون نره تا.. شادکام وکامیاب باشید.

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 18:16 توسط علي |

نوشتم فصل زرد یا نه؟
سلام دوستان روزگار چطوره؟ به کام ؟

شرمنده دوستان شدیم این دو سه روز هست برگشتیم ولی هنوز نتونستم آپ کنم خوب بذارید زیاد حرف نزنم و می خوام تو چند قسمت سفر نامه علی رو براتون بنویسم :

به نا م دادار آسمان

ما صبح ساعت ۶ از اینجا حرکت کردیم حدود ساعت ۸ به کرمانشاه رسیدیم شهر خوبیه چون زبونش با زبون ما یکیه خلاصه اونجا توقف نکردیم وبه سمت سنندج راه افتادیم شهر خوبیه تمیزه ولی مردمش در مورد آدرس دادن کمی آدم رو گمراه می کنن خلاصه ما همین که رسیدم سنندج رفتیم زیارت هاجرة خاتون (خواهر امام رضا) خلاصه بعد اون رفتیم هتل آموزش پرورش که هتل بزرگی بود خوشم اومد اونجا ناهار خوردیم وراه افتادیم به سوی بیجار بابام نگاه کرد به آمپر باک دید نصفه است ولی گفت به امید خدا بریم گفتیم حتما بین راه یه پمپ بنزین هست ولی نبود شهر بعدی که سر راهمون بود دیوان دره بود رفتیم اونجا ولی بنزین نداشت اینقد ناراحت شدیم که نگو خلاصه چراغ بنزین هم روشن شد خلاصه با ترس ولرز و۱۰ تا انا انزلنا راه افتادیم بابام که دید اینجوریه خون جلو چشماش رو گرفت وهمش ۱۸۰ پر کرد تا خود بیجار من که داشتم دیونه می شدم یک سبقت هایی میگرفت که من تا حالا نخواستم تو اون جاده برم خلاصه وارد جزئیات نشیم خلاصه بنزین زدیم وراه افتادیم به سوی زنجان من تا بیجارش رو دوست داشتم چون می تونستم با زبان محلی حرف بزنم از اون به بعدش شد ترکی همش خلاصه رفتیم زنجان ودامادمون هم که که از کرج حرکت کرده بود به ما ملحق شد خلاصه روندیم تا شب رسیدیم به میانه شهری بود که ازش زیاد خوشم نیمود چون اولین کافی نتی بود که می رفتم ودیدم نه خیر قبول نشدم خلاصه منم با عصاب خراب اون شب رو رفتیم یه مدرسه چون جای مناسب نداشت تازه می خواستم سرایدارش رو هم بکشم که دیگه نشد بعدش صبح راه افتادیم به سوی اردبیل شهر دلیرمردان حدود ظهر رسیدیم وقتی رسیدیم گفتن بله عروسی آشنامونه همونی که رفتیم خونش خلاصه رسمشون رو هم تو پست بعد مینویسم که شما خودتون قضاوت کنید  زیاد حرف زدم تا پست بعد که با حوصله میام همتون رو به خدای بزرگ میسپارم

نظر یادتون نره تا شادکام وکامیاب باشید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت 10:28 توسط علي |

خود فصل زرد
سلام دوستان؟ خوبید ایشالا؟

نمی دونم از کجاش امشب براتون شروع کنم خوب بذارید ...آها در مورد چوپان دروغ گو که تازگیا خودم شدم به همه اعلام شده  بود که ما میریم دوره و شبانه روز اونجاییم وشما گفتید آخیش حد اقل واسه یه هفته از شرش راحت میشیم ولی نشدید چون گفتن شبها رو برید خونه بخوابید واسه همین بود که ما این موقع داریم آپ می کنیم (دوره هم سخت که هست ولی داریم کم کم عادت می کنیم )قرار ما شنبه بریم ایران گردی و مشهد ولی اینشو می گم که هر شهری رفتیم اول یه کافینت پیدا کنیم و به همه شما سر بزنیم خوب اون در مورد چوپان دروغگو که دوستان مرحمت کردن و ما رو شرمنده کردن با کامنتهاشون راستی من بیچاره ترکیدم این قد تو دل خودم فک کردم بذار شما هم از اوضاع و احوالات من با خبر بشید(هرچند نمی خوام موضوع یه کم جلف بشه) ولی مگه ما آدم نیستیم که دل داشته باشیم اونم نه تازه عاشق بشیم فقط نظرمون جلب بشه که حودو ۷،۸ماه ما نظرمون جلب شده و برامون سوژه جالب شده خلاصعه ما کم کم داشتیم نا امید می شدیم که دیگه اونو نمی بینم و از این جور حرفا که داشتم با خودم فک می کردم و به سمت بازار می رفتم دیدم یکی داره میاد رو به پایین منم از تاکسی هی تماشا کردم دیدم قیافش آشناست یه چند متر جلو تر داغ دلم تازه شد که بله همون سوژه ماست بعدش تاکسی رو وایسوندیم و امدیم دنبالش که ما رو قال گذاشت و رفت که بماند چه جور علی کلاه سرش رفت

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید ممنون که این تراوشات ذهنی من رو خوندید شما که نا اینجاش رو خوندید اینم روش گوش کنید حال کنید

هوا آفتابی است                            بادی سوزان می آید

مرا به یاد چیزدیگری می اندازد         زمستان در یک هوا بس ناجوانمردانه سرد

فصل زرد                     به یاد آن روز

روزی از روزهای سرد وبی روح                چرا؟! چرای یک دل به گوش میرسد

از چه چیز است؟        از برای یک دل     چرایش را نفهمید هیچ کس   

آن روز رکه شروع شد تمام شد                           ولی تمام نشد آن همه هیاهو

شادکام وکامیاب باشید نظر هم یادتون نره

ممنون.    

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09ساعت 0:14 توسط علي |

بنویسم فصل زرد یا نه
سلام خوبین؟

الآن میگین علی چقد دروغ میگه

می خواست دو هفته پیش بره دوره هنوز نرفته و متل پر رو ها هی آپ می کنه

من شرمنده همه دوسان هستم بهمون گفتن پنجشنبه ۵ مرداد بریم بقیش ایشالا که میریم ولی اگه نرفتیم من یه کاری باید بکنم یا بلای به سر خودم بیارم که دیگه نشم چوپان دروغ گو یا یه چند مدت اینترنت رو ول کنم که دوستان دیگه از دست من از این بیشتر عصبانی نشن و از این که من بر خلاف سابق صبح آپ می کنم از همگی عذر می خوام شب نشد گفتیم روز بنویسیم بهتره معلومه چی مینویسیم مثله اون دفعه ۳ نشه این دفعه هم می خوام مثله دفعه پیش یه عکس و یه شعر بذارم تا هی نگن علی بلد نیست از این چیزا بذاره وهمش حرف میزنه

گل انار

 


که پيچ و تاب به زنجيرها کشيده مرا  نه دل ز عالم پر وحشت آرميده مرا    
 
 
 
به خاک راهگذر ريخت ناچشيده مرا  چو جام اول مينا، سپهر سنگين‌دل     
 
 
 
غبار دل شود افزون ز آب ديده مرا  چو آسيا که ازو آب گرد انگيزد  
 
 
 
به سير عالم ديگر، دل رميده مرا  رهين وحشت خويشم که مي‌برد هر دم   
 
 
که تا رسيده به لب، جان به لب رسيده مرا  نثار بوسه‌ي او نقد جان چرا نکنم؟  
 
 
درين شکفته چمن، ديده‌ي نديده مرا  به صد هزار صنم ساخت مبتلا صائب    

شادکام وکامیاب باشید


 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/03ساعت 11:3 توسط علي |