سلام به همه دوستای خوبم احوالتون چطوره؟ من نیستم خوش میگذره؟ راستی فرا رسدن فصل زرد رو تبریک میگم چی کار می کنید با زندگی؟ من که دارم میگذرونم کلاس های دانشگاه به خیریت از هفته پیش شروع شد منمسر گرم فقط نوشتن هستم راستی یه خبر بد که بیشتر برای خودم بده چون اونجا یعنی صحنه کافینت نداره الان هم که دارید میبینید که دارم آپ می کنم کلاس ها رو پیچوندم واسه چند روزاز همگی هم به خاطر این که این مدت دیر کردم معذرت می خوام همتون رو دوست دارم صحنه اصلا جای موندن نیست آخه صلف دانشگاه ماه رمضان کار نمی کنه ومجبورم که خودم غذا درست کنم ولی یه مزیت داره اینه که در این مدت کوتاه غذا های خوشمزه ای یاد گرفتم از این چیزا که بگزریم میرسیم به سر داستان من وفصل زرد سه روزقبل رفتنم از خدا خواستم که ببینمش و همون روز هم خدا دعام رو مستجاب کرد و سه بار دیدمش هر سه بار که خواستم حرف دلم رو بزنم از دستم در رفت از اون روز به بعد ما تو خماریش موندیم به قول معین که می خونه سفر کردم که از یادم بروی ولی بدتر شد به متنش کار نداشته باشید به باطنش کار داشته باشید یعنی من وقتی از این شهر بیرون میام دلم میگیره به قول خوانندهه دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقت رو باور کرده فک کنم زیاد حرف زدم از تمامی دوستانی که وقت نکردم که بهشون سر بزنم به شدت عذر می خوام سعی خودم میکنم که هر وقت اومدم کافی به همه سر بزنم. همین جوری هم سیاه میذارمش که بفهمید که دلمش چه قد گرفتس.
نظر بدید تا شادکام وکامیاب باشید.
سلام دوستان احوالتون یه مدت نبودم شرمنده که هنوز به بعضی هاتون هنوز سر نزدم شرنده اخلاق ورزشی همه من کم کم دارم میرم صحنه هنوز کافی اونجا رو پیدا نکردم اگه نداشت کامی خودم رو میبرم از نظرهاتون که هیچی معلوم نبود یا شاید من نفهمیدم که درشو گل بگیرم یا ولی این عقل ناقص خودم گفت نه گفتن نبند منم میگم چشم هر وقت تونستم آپ میگنم و هر موقع که دستم به کامپیوتر افتاد نظر هاتون رو جواب بدم تو این روزها هم اتفاق های خوب داشتیم هم بد که به هول قوه الهی اتفاقای خوب بیشتر بودن مثلا شروع ماه رمضان راستی وبلاگم بچه ها ۲۱ رمضان ۱ساله میشه البته به قمری شمسیش یه چند وقت دیگست ما اولاش بلاگ شادی داشتیم با هر آپ قالب رو هم عوض میکردیم که کار زیاد خوبی نبود ولی متنوع بود همیشه تا بعدش فصل زرد به پستمون خورد وهمه ی اون چیزها رو کاملاحذف کردم واسمش رو به هرمان که یعنی غم و غصه هست تغیر دادمتا جایی پاک کردم که اگه الان بری تو آرشیوش از فصل زرد دیگه شروع شده سرتون رو درد نیارم چون اون دفعه یه آپ بلند بالا کرده بودم می خوام این یکی کوتاه باشه سخن فراوان اما جا کم یه شعر قشنگ از فروغبراتون میذارم حال کنید
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
برلبانم قفل خاموشي زدم
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه ي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم نفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه ميپرسي ز من
رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد
اين دل ديوانه را دربند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان
جز شرار بوسه هاي دلنشين
بر تنم كي مانده است يادگار
جز فشار بازوان آهنين
من چه ميدانم سر انگشتش چه كرد
در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي
زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق
در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت
بر سرم باريد باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردي آمد قلب سنگم را ربود
بس كه رنجم داد و لذت دادمش
ترك او كرد چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس
بار ديگر پركن اين پيمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پايان آرم اين افسانه را
همه شما رو به خدا میسپارم روزه هاتون رو حتمابگیرید شادکام وکامیاب باشید.