سلام وصد سلام به دوستای خوبم که اگر به دست هرکدومتون که بیوفتم کارم تمومه شرمنده همه دوستان نتونستم اصلا به اینترنت دسترسی پیدا کنم راستی بینشم داره به دنیا عوض میشه دیگه زیاد به فصل زرد فکر نمی کنم وبه فصل های نو فکر میکنم یه انقلابی در من رخ داد دارم از اون حالت غم انگیز قدیم بیرون میام دیگه از کم رویی نسبی سابق دیگه خبری نیست علت این که به هیچ کدومتون سر نزدم اینه که صحنه شهر خیلی باحالیه چرا؟ چون اولندش روزنامه فروشی نداره بعد این که با ۲کامپیوتر یه کافی نت زدن که دل وجیگر اونا بیرونه وتا بخوای یه سایت باز بشه باید یه هفت هشت ده هزار سالی منظر باشی تا بیاد کافی نت داشگاه هم که نگو هر دفعه میری یا بستس یا اگه میری میگه کلا قط شده هر چند که یکبار رفتم دیدم داره دانلود میکنه گفتم برم تو گفت نه قط شده ما هم گوشا دراز و پشت گردن مخملی خلاصه گفتیم چشم بگذریم یادتونه تو پست قبلی گفته بودم می خوام با یکی دوست شم حالا فک کنم کم کم داره دوست میشه البته اگه خدا بخواد من در همینجا با خط قرمز ورودش رو به دنیای علی خوش آمد میگم راستی همتون که منو بخشیدید که باور کنید دسترسی نداشم حالا می خوام همتون رو به یه شعر خوب دعوت کنم
و در مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش «ارمیای نبی»
اشاره میکردند.
و من بلند بلند
«کتاب جامعه» میخواندم.
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره میکردند.
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط «لوح حمورابی»
نگاه میکردند.
و در مسیر سفر روزنامههای جهان را
مرور میکردم...