تبليغاتX
هرمان بلاگ
خستگی
به نام آن که انسان را با عشق آفرید

سلام به همه دوستان بعد ۱۵ روز سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم حال همتون خوب باشه بچه ها حالم بد جور گرفته حالم داره از خیابونای تکراری شهر کوچیکمون به هم می خوره تا الان که تعطیل بودیم می گفتیم کی دانشگاه شروع میشه حالا که تموم شده ترس درس ها رو گرفتیم که کی باز هفته ای دوبار بشینه تو ماشین و زجر جاده ها رو تحمل کنه دیگه خسته شدم اگه قبلا یه دل خوشی داشتیم اون هم پرید دیگه از شانس بد من حتی هفته ای یه بار هم نمیبینمش نمی دونم چه بلایی به سرم اومده صبح ها بلند میشم میرم سر به این کافی نت ها و کلا بازار میزنم شاید اونو ببینم تقریبا تغییر کردم می خوام اگه این دفعه دیدمش بهش بگم که چه قدر براش میمیرم ‌. درحر حال از خدا ممنونیم که اجازه ی زندگی رو هنوز به من ناچیزداده الان که دارم این چیزها رو دارم براتون مینویسم دارم دیونه میشم دوباره می خواد دنیا ریست بشه همون روز از نو روزی از نو همه کسایی که دو رو برم هستن به مراد دلشون رسیدن فقط من موندم ویه فصل زرد که به نظر خودم از بدشانسیم بوده. می دونم احتمالا حتی یک نفر این پست رو بخونه ولی بالاخره یه شعری می گزاریم از همشهریم جبار کاکایی شاید خوندید ممنون  

چه غربت گریزی چه مهمان نوازی
چه زیباست با چشمت آیینه بازی
تو آغاز و انجام یک شعر نابی
خوشا با خیال تو تصویر سازی
سرانجام در آتش چشم هایت
مرا می نشانی مرا می گدازی
تو را ذره ای ذره ای می سرایم
مرا زخمه ای زخمه ای می نوازی
دلم را زمانی ست می آزمایی
از این دست آتش از این دست بازی
دمیده ست از خط پیشانی تو
خدایی ترین جلوه بی نیازی
  

اگه کاری ندارین با اجازه شادکام وکامیاب باشید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/15ساعت 12:14 توسط علي |