به نام خداوند جان آفرين
تويه دنياي مهر يه سياره بود به نام مهربوني يه كشور داشت به نام اميد تو اون كشور اميد يه شهر بود به نام زندگي تو شهر زندگي كوچه پس كوچه هاي خيال بود تو يكي از اين كوچه پس كوچه ها من دنبال يه چيز بودم فصل زرد چون تو كوچه خيال بود يه موقع ميديدم يه موقع نه نمي دونم خدا چرا اين وضع رو درست كرد كه يه فاني بيوفته تو ورته همچنين مشكل پيچيده اي الله اعلم
سلام دوستاي خوبم به خاطر دير اومدنم به وبلاگ هاتون شرمنده مي خواستم سر بزنم ولي ديدم آپم زياد قابل تحمل نيست بيشتر مشكلات شخصيه و بجز شعر داداشم هيچ بار معنايي نداره پس شما رو خبر نكردم
امروز باز نمي خوام براتون از غم بگم هر چند كه دلم پر غصه است ، اميد چيز خوبيه بچه ها هميشه به خدا اميد داشته باشيد مشكلمون رو حل مي كنه چند روزيه كه اس ام اس هاي عجيبي برام مياد كه از اين سايت هايي هستش كه پيام كوتاه مجاني ميفرستن موضوعاتي رو بيان مي كنند كه فقط افراد خاصي اونم تو صحنه مي دونند حالا بد جور گيج شدم امشب مي خوام برم صحنه تا فردا اون شخص مجهول رو پيدا كنم باور كنيد بد جور رفته رو اعصابم دوست دارم اين فرد رو پيدا كنم و دليلش رو در مورد اين پيام ها بپرسم كه قبل از امتحانات ترم اين چه بازيه عجيبيه؟ و باز هم الله اعلم فكر كنم باز سرتون رو به درد آوردم
بازم مثل هميشه شادكام وكامياب باشيد.
به نام آنكه دوستش داريم ودوستمان داره به نام خدا
سلام به دوستاي خودم احوالتون چطوره با زندگي چيكار مي كنيد يا بهتره بگم زندگي باهاتون چيكار مي كنه بگزريم هركدوم كاري مي كنه به من ربط نداره بذاريد از جديدترين بدبختيم براتون بگم من كه زياد از شهر صحنه به خاطر خلاف هاش خوشم نمياد مي خوام انتقالي بگيرم چندتا درخواست رسمي دادم ،گفتم شايد يه ترتيب اثر بدن ،هفته پيش كه با بابام رفته بودم دانشگاه تا اگه رييسي معاوني چيزي ديديم باهاش حرف بزنيم تا شايد دلشون به رحم بياد و نامه اي كه از دانشگاه ايلام براشون آوردم رو بهشون بدم خلاصه رييس رو كه به چشم نديديم هيچ يه آدم بي منطق كه منشي دفتر رييس هستش به پست ما خورد خلاصه اين آب پاكي رو ريخت رو دستامون كه به هيچ وجه ما دانشجو به ايلام نمي ديم گفتيم آخه چرا؟ گفت به خاطر اين كه 70 درصد دانشجو هاي ما ايلامي هستن گفتم دروغ نگو من كه آمار همه دانشگاه دستمه فوقش 4 نفر باشيم گفت نه تو از كجا ميدوني همين رو كه گفت داشتم آتيش مي گرفتم ديگه هيچي نگفتم بعد گفتيم واسه مهمون چي گفت اصلا تو دانشگاه هاي سراسر كشور چيزي به اسم مهمان نداريم گفتم بابا ديگه اين يكي ديگه شوخي بود گفت مگه من با شما شوخي دارم گفتم واقعا اين حرف رو جدي زدي گفت آره گفتم جاي ديگه نگو بهت مي خندن خلاصه شد درگيري لفظي حيف بابام باهام بود وگرنه نشون مي دادم يه من ماست چقدر كره داره آخرش بابام منو از اونجا آورد بيرون يارو هم با اين حرفاش آب پاكي رو ريخت روي دستامون خلاصه از اون موقع مي خوام يه بلايي سر دانشگاه بيارم اگه يه روز شنيدين دانشگاه صحنه با پلنت سي 4 رفته رو هوا بدونيد كار من بوده آخه ديگه دارن خيلي بي منطق بازي در ميارن از خوشي ها هم براتون بگم اين هفته به صحنه نرفتم الآن احساس شادماني دارم البته سه شنبه امتحان ميان ترم رياضي داشتيم كه چون نه سر كلاس رفته بودم نه جزوه داشتم ديگه بي خيالش شدم فكر مي كنم ديگه زياد حرف زدم با يه شعر ديگه ميذارم البته از شعر هاي داداشم كه يه كم شاعره بخونيد البته نظر هم بديد ممنون
روزگاری خانه ات آباد بود روزگارت بی خیال و شاد بود
چشم های سبز ده بالاییت یکه تاز دشت شاد آباد بود
مشکلت افسون زیباییت بود خاطرت بی قید بود آزاد بود
کو کجا رفت آن لب آواز خوان کز خوشی سرشار از فریاد بود؟
کی طلسمت کرد بردت با خودش؟ عشق بود؟ شه دزد بود؟ صیاد بود؟
ها غزل نا گفته برگشتی چرا؟ دست هایش سرد بود؟ بی داد بود؟
ای خدا صبرت دهد ایوب عشق کاش بغضت تیشه فرهاد بود