تبليغاتX
هرمان بلاگ
من اومدم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام دوستان به نظر خودم كه خيلي پرروم چون بعد از حدود شش ماه دارم دوباره آپ مي كنم شرمنده همينجوري دست خالي اومدم تو اين چند ماه اتفاق هاي زيادي برام افتاد كه هر جوري بود تموم شد از رفتن بابا و مامانم به مالزيو نبردن من كه خيلي ناراحت شدم چرا منو نمي برن از اون ور غمي كه سه ساله شد همين ششم ديماه كه گذشت داره داغونم مي كنه بوق رسوايي خودم رو زدم يعني دلو به دريا زدم و به خانواده گفتم كه خلاف فكر من خيلي راحت كنار اومدن حالا موضوع برا اونا جالب شده منم اين وسط شدم يه عاشق كه روز و شب داره غصه مي خوره هروز صبح و ظهر و غروب ماشين رو برميدارم و ميرم محلشون شايد تقي به توقي بخوره و قسمت باشه كه ببينمش خلاصه از دوستاني كه خبر از ماجرايه من دارن و اين متن رو مي خونن مي خوام كه اگه فكري به سرشون زد واسه رسيدن من به فصل زرد يه ندايي بدن آخه ميگن فكر آدم بهتر از بشره اين پستم رو زياد نمي نويسم شايد دوستان خوندن و نظراتشون رو به داداششون گفتن الان هم يه شعر از شهرام ناظري رو براتون مي نويسم شايد خوشتون اومد شادكام وكامياب باشيد.

 

 

تفنگ دست نقره

 

ميگن اسبت رفيق روز جنگه         ولي ما ميگم از او بهتر تفنگه

سوار بي تفنگ قدرت نداره           سوار وقتي تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقرم را فروختم           براي وي قباي ترمه دوختم

فرستادم برايش پس فرستاد           تفنگ دسته نقرم داد و بيداد

 

                                                                     25/11/86

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 12:39 توسط علي |